Saturday, March 15, 2003

سلام !!!
این روزا دارم بن�ش شعراش رو از بر می کنم ...
این روزا همه ی شمع های تو اتاق روشنن ...
ری را عجیب نگام می کنه .... نمی دونم چرا !!!
کلمه ها ازم �رار می کنن ... کلمه ها دیگه شعر نمی شن ، آخه انگاری خودم دارم شعر می شم !!!
دارم نسیما می خونم ... باور کن رد قدم های مسا�رش سرم می ده تا مرابطون .
دارم خودم می شم ...
دراز کشیده نگاش رو س�ال گنبد ،
باور می کنی ، همه پریشونی های موش تمناس .
ا

ین روزا پشت هم از عادتا دور می شم ...
راستی هیچ نگ�تم ، چند روز پیشا هوس کردیم بریم کلیسا ، پیاده ، زیر بارون ، داشتیم ذکر می گ�تیم باسه خدای بارون ...
توی راه یه تابلوی کوچولو رو دیوار : کلیسای پولس مقدس .
( اگر شریعت نبود ، هرگز گناه را نمی شناختم )
درش بسته بود اما هیچ نشونی از کلیسا نبود یه ساختمون ساده ... مثل همه ی ساختمون ها...
یه مرد که از پشتمون میومد ، در رو باز کرد برگشت به عقب نگاهی کرد : دوس دارین بیاین تو ؟!!
دستامون رو به نشونه ی تشکر به هم ق�ل کردیم و ر�تیم تو ، یه حیاط عجیب ، پنجاه تا پله که بردمون تا پایین یه زیرزمین ، صدای گریه یه بچه ، ر�ت یه دسته کلید آورد ، در رو باز کرد ، بهتره �قط یه کلمه بگم : ساده !!!
زانو زدم ، با دستای پر قدرتش همه جا رو پر از موسیقی کرد و بعد صداش ... چقدر خنک بود .
دعا کردم و هر دعا رو خیس از اشکام .
برای تو ، اول برای تو .
بعد
برای کسی که دور می شه ، برای لالایی های نشنیده از مادرم ، برای پدرم که تا حالا براش شعر نخوندم .
آره برای زنی که دیروز اشکاش تمامه اتاق رو پر کرده بود و من �قط تونستم دستاش رو تو دستام گرم کنم با هرم یه شمع ، باسه خاطر داداش بزرگه که همیشه پرم می کنه از آرامش ... برای یه دشت گل ، آخه رهاب یعنی دشت گل ...
برای دختر خرداد که گاهی آرزو می کنم که کاش هیچ وقت ورق های بازیم رو به دستش نمی دادم ، برای تمامه اونایی که با یه باد اومدن و با باد بعدی ر�تن .
حتا برای اون سایه که تو مرثیه ی مهدیه داره می لرزه .
حتا برای کاوه !
نمی دونم چرا دعاها به جای سبک کردنم ، سنگینم کرد ، زانو هام پره درد شد ، وسط دعاشون بود که یه د�عه بلند شدم ...
بعد آروم شدم سبک ، سبک ، سبک تر !!!
پاشیده سایه اش تو هلهله ی حوض ، اما
پر پر چهره اش می گه : حوض می خوام چی کار .
تاق می شه طاقتش ک� حیاط !!!
یه نردبون بی طرح داره می برتش تا تمناش !!!
یه نردبون بی طرح
انگاری عبورش داده از بی چراغ شباش.

*******
راستی اهورا یادم نر�ته که گ�تی این همه علامته تعجب و سه نقطه خیلی زیاده ، اما خوب این رسم نوشتنه کتاس دیگه !!!



Friday, March 07, 2003

شهر پریاس اینجا ...
روزاش دو تا خورشید داره ... یکی شرق ، یکی غرب
شباش چار تا ماه !!!
اما ستاره بی ستاره .
شهر پریا، یه شهر بی ستاره اس.
�قطه �قط پری کلاه به سر اون موقع ها که خدا داشت تو قالبه پریای دیگه �وت می کرد و دو تا بال از نرمه آسمون بهشون هدیه می کرد ، یه ستاره دیده بود .
اونم یه ستاره ی پنج پر !!!
می گه : عجیب چیزیه .

پهن شده زیر آ�تاب ، لم داده به یه تیکه ابر ، داره پروانه های ک� دستش رو می شمره !!!
اما نه ... انگار سنگ های قلعه رو می شمره ...
پریای آبی همیشه گ�تن : مبادا ، مبادا به قلعه نزدیک بشی !!!
قلعه پر از طلسمه ، پر از خطر.
داشته �کر می کرده اما پس چرا این همه به قلعه نزدیک شده ،
یادش نمی یاد ، اون که لم داده بوده و داشت ...
حالا یادش می یاد ، دیشب خوابه ستاره دیده بوده ،
خوابه یه ستاره ی پنج پر !!!
امروز تو شهر پریا هیچکی به جز خودش نیس .
آخه همه ر�تن به زمین، جشن بهاره .
از دیوارهای قلعه بوی وسوسه می یاد ، پا به پا می کنه .
ولی از دیوارهای قلعه ...
*******
حالا دیگه همه ی پریا می دونن که ستاره ی پنج پر چه شکلیه ،
آخه از شبی که جشنه بهاره بود یه ستاره ی پنج پر شب به شب از قلعه ی ممنوعه می یاد بیرون و دنبال پروانه ها می کنه ...
پریایی که از نزدیک دیدنش می گن ، رو پیشونیش جای چند تا پروانه است که انگاری پر کشیدن و ر�تن!!!


Friday, February 28, 2003

سلام !!!
هتل اوسون ... لابیه هتل ...گرمای بخاریه قدیش ... سوز بر� از لای پنجره ها...چای داغ،
داره می گه ... شب ها عمود می خوابه با چراغ روشن ...آره تا حالا حتا دمپایی هم پاش نکرده.
هتل اوسون ... تو بالکنی... سوز و بر� ... دود سیگاراشون ...
قالبه کره تو دستاش ... می خنده ... داره می گه ... همه تا حالا جلوی قالب رو دیدن ، تا حالا کسی پشتش رو ندیده حتا ... داره قسم می خوره تا روزی پشت قالب رو بهمون نشون بده...
و زمزمه اش ... پشت هم : دیوانه ، لیلی عروس خواب های تو نیست !!!!
چشمانش را تابم نیست ...
*******
دربند ... کمی بالا ... نشسته روی بر� ها ... عشق بازی باد و دونه های بر�،
داره داستان می خونه : شخصیت ها حقیقی هستند !!!
صداش با زوزه ی گرگ داستانش یکی می شه شاید هم که نه .... این منم پر از زوزه های محمدش...
زمین می خوره بلند می شه... می خندم ... تا مبادا شک کنه ... شک کنه که �همیدم چرا این همه خودش رو به زمین می زنه !!!
*******
قهوه خونه ... دود ... آتیش ...
نشسته جلو روم ... چشماش از درد پر و خالی می شه ... با دوده سیگارش می خواد همه رو گول بزنه که مبادا بغضش رو آدم ها ببینن...
هه... این همه سال کتا دیگه خوب می شناستت نازنینم... بغلش که می کنم ...لرز می کنه ...
روحش رو مزه مزه می کنم ... پخته ... کاش پخته بود ...سوخته ، سوخته ، سوخته.
زل می زنه تو چشام ... می خنده ... می خندم ...
هر دومون خوب می دونیم اگه اون یکی نباشه ... دوباره شونزده ساله می شیم ... انگار نه انگار که طو�انی از ما گذشته.
�قط تو چشمای هم طو�ان رو یاد می یاریم ... وگرنه هر دو �کر می کنیم همه اش یه خوابه بعد از ظهر بوده...
*******
پیچش دستی به دور اضطرابم از ا�تادن
داغ مرا می شود،
پیچش دستی
سرشار مرا می شود،
پیچشی
طلسم مرا میشود...
دست به روی دست .... بر� به روی دست ... سرما خاطره می شود !!!!
دست به روی دست .... بر� به روی دست ... با هم یکدستمی شود...




Tuesday, February 25, 2003

سلام !!!
من
پر ، پر ، پر
و مهرش که پهن می شود همه جای این کجا ها ...
*******
نشستیم کنج اتاقی عروسک ها رو بازی می کنیم ...
مهمون دارن ... سه ساله دختری زیبا ...
بهش می گم : با ما بازی نمی کنی ، نی نی ؟!!!
چشاش درشتن .. : اینجا پره خونه ... اینجا ادم کشتن ... اینجا پره خونه ...
یه پرده اشک جلو چشمم ... دستم مشت می شه .. می خوام مشتم رو بکوبم تو سر پدری که این نی نی رو تنها گذاشته و ر�ته ...
مو هاش بلنده ... خوشگل تاب خورده ریخته رو شونه های کو چو لوش ...
داره با خودش حر� می زنه ... : دیشب ر�تم کرج ... خیلی خوش گذشت !!!
حالا دو تا دستام مشت شدن ... این یکی رو می خوام بزنم تو سره مادرش ...
نشسته همه ی ماست ها رو ریخته رو خودش ... خنده ام می گیره ...
عجیب نگام می کنه ... شاید خنده ام براش عجیبه ... میام بهش بگم : نی نی ...
ناراحت می شه ... : نی نی تویی ... عروسک دسته توه ... پس نی نی تویی ...!!!
آژانس گر�تم که بر گردم خونه ...داره بارون می یاد ...
نه ... وای میسونمش ... پیاده می شم ... این راه پر از جا پاس ...
می خوام پام رو جای این جا پا ها بزارم ...
سبکه ... چقدر سبکه ... !!!




Sunday, February 16, 2003

سلام !!!
پورتو می بینی.... شادی گلوگاهم را غلغلک می دهد ...
و بازوان تو که حلقه می شود به دوره هست من !!!
و نام من ... خواب دیدم که کسی در جایی دور نام من را نگاشته ... بر سنگی دور ...
و حالا آمیزش نام من و سنگ ، باور می کنی انگار اتکای من است تا مبادا بر این زمین گرد زمین خورم ... می دانم دیگر زمین نخواهم خورد ... ترسش هست اما دیگر زمین نخواهم خورد...
دیدی ... چوب دستی را جا گذاشتم ؟!! تنها خدا کند دل چرکین نشده باشد !!!
پورتو ... انگشتانم را بر لبانت می گذارم ... نه ... چیزی نگو ... این همه مهر ... تاب نمی آورم ...
شرم می کنم ... شرم می کنم درونم را به گوشت برسانم ... توهم نگو ... تا من این همه گر نگیرم ...
پورتو ... از امشب تسبیحی دعا های شبانه ی مرا خواهد خواند ... شب اینجا پر از خاک و سنگ و شمع ...
تو هم مهمان ، ... منتها پیش پیش بوی تنت اتاقم را پر کرده ...
پورتو ... باشد ... این راز من و تو ... به هیچ کس نخواهم گ�ت ... هیچ کس ...
باور می کنی بن�ش خطت بر کاغذ سپید را از بر شدم ... ماه من باش...
مرابطون ... هنوز سه شب نمی گذرد که مومنت شدم ... مرابطون ... و تو این همه پذیرنده ای ....
مرابطون امروز دیگرگونه آبی نوشیدم از جنس بر� ... دور ... بر�...دور... بر� ...
پورتو یادم ر�ت که از مرابطون بگویمت.... چند شب پیش با مهجزه هایش مهمان ما بود ...نامش را خودش به ما داد ... همانند خودت ... او هم خودش آمد ... از پیش آمده بود اما ... ما کور بودیم ... برای من 20 سال طول کشید تا ببینمش..
پورتو ...امروز به شرابم مهمان کردی...و ندانستی که پیشاپیش طعم چشمانت گسم کرده بود ... هنوزاما گسم !!!
دیدی ... سایه ام به من برگشته بود ... تکه های مانده ی پازل چیده شد حالا به حتم دیگر چیزی کم ندارم ... تکه های دزدیده با پای خودشان آمدند ... �راموش شده بودند اما آمدند... حتا به جرات دیگر نمی خواستمشان اما آمدند... حالا این سایه ... تمام برای تو ... صبر میکنم تا ببینم چه می کنی !!!
پورتو ... سکوتم را بخوان ... می دانم که راهش را می دانی !!!
می دانم که می دانی.........

Wednesday, February 12, 2003

سلام !!!
"نیمه ی جهان است
پیراهن پدرم را می پوشم
کودکی هایم ، در آستین های بلندش گم می شود .
با ماه می خندیم!!!"
*******
واییییییییییییییییییی
کتا برگشته خونشون... کلی ذوق داره ...
می دونی اینجا یه امنییت خاصی باسش داره که هیچ جای دیگه ای نداره .
*******
یادته ... یه دوچرخه ی نو خریده بودی ... کتا بچه بود ... سوارش کردی جلو خودت ...
ج�تی با هم ر�تیم تو جوب ...
اما حالا مامان می گه تو خیلی بزرگ شدی ... مامان می گه تو دیگه تو جوب جا نمی شی؟!!
دستام لیز شدن جدیدنا ... آخه دیگه تو دستات بند نمی شن ... هی لیز می خورن ...
حتما یه �کری به حالشون می کنم ... حتما .
نه ، قول می دم که به رو خودم نیارم ....
به رو خودم نیارم که دیگه شب ها سکوته که بینه ما حر� می زنه ...
به رو خودم نیارم که داری پا به پا می کنی که زودتر بخوابی...
نه ، مهم نیس ... مهم نیس که تو دیگه نوشته های کتا رو گوش نمی دی...
و حتا دیگه خودت هم چیزی نمی نویسی...
داری دور می پری ... خوب به یقیین باید که همین طور باشه ...
�قط نمی تونم ب�هم که چرا شمع های روشن تو اتاق این همه تو رو می ترسونه...
و چرا این همه میگی خوش به حال کتا که دنیاش این قده کوچیکه ...
راستی ... شایدم حق با تو باشه ... اما پس من چرا حواسم نبود !!!
کی یه د�عه دنیای تو قد کشید که من ن�همیدم ؟!!
یادته ... هر وقت که بغض داشتم تو بغل تو دود می شد اما حالا ،
یه جورایی یخ می زنم ، لرز می کنم تو بغلت!!!
هیچ وقت این همه نمی خندیدی؟!!
یادم باشه که �ردا صبح یه آیینه بگیرم جلو روم ببینم که این قد میشه به کتا خندید!!!
حالا تو توی اون اتاق نشستی ... و من اینجا دارم وب لاگ می نویسم ... راس می گی همه ی زندگیم شده این چرت و پرت ها...
راس می گی کتا خیلی عوض شده ... خیلی
این چند روزه ... هی حس می کنم که همه دارن بلند حر� می زنن ...وگرنه تو که داد نمی زنی...
گ�تم که ، قول می دم به رو خودم نیارم !!!
*******
اما ...

Saturday, February 08, 2003


سلام!!!
گریز می زنم ، خودت هم خوب می دانی!!!
اندک راهی به سرشاری ، باز هم گریز می زنم...
بگذار در دلم نماند ؟!!
یاد می آوری ، خواب دیده بودی!!!
تعبیر شد!!!
تو گ�تی چیزی صدقه بده و حالا
این من ، تمامه اندوهم را صدقه می دهد!!!
نه ، چیزی نپرس!!!
می بینی پر از علامت تعجب ام !!!
تو به من بگو ... این آدم ها ... چرا این همه خاکستریند!!!
این رسم کدام سرزمین است ؟!!
پورتو ... عجیب نیست ... چند روز بود برایت دنبال اسمی می گشتم که �قط برای خودم باشد ...
و حالا خودت نامت را به من هدیه می دهی ...
*******
تو چشاش یه نمه نازک اشک زده بود ... بغضش رو آروم از راه گلوش می داد پایین ...
یاد روزی ا�تاده بود که پسرش رو می خواست به دنیا بیاره....
دردش شروع شده بود ...
تنها بود ... شوهرش مونده بود خونه تا دخترش رو نگه داره...
خودش بود و خودش ... آژانس گر�ته بود ... بیمارستان ایران مهر...
ساعت دوازده شب ... نگه بان دم در راش نمی داده : خانم بدون همراه نمی تونم راتون بدم ...
گ�ت دیگه بریدم ... همون جا ک� خیابون نشستم ... گ�تم : باشه آقا ... همین جا می زام !!!
بلاخره راش می دن تو ...
هیچ اتاقی خالی نبوده ... دکترش هم نیومده بوده ...
گوشه ی راهرو به خودش می پیچیده ... یه خانم دکتر داشته رد می شده ... : وای اینکه الان وقتشه !!!
مرسده طهماسبی... بچه رو اون به دنیا میاره ...
چشمش که به بچه میو�ته ... خیالش راحت می شه ...
سالمه؟ ... - سالمه.
...
دستش رو گر�تم تو دستم .
آخه می دونی همه ی وجودش پر از مهره...
و من همیشه از خودم می پرسم ... این همه آبی ... مگه می شه؟!!!
نه ... دیدی بازم کتا اشتباه کرد ... بازم قضاوت کرد ...
همه ی آدم ها خاکستری نیستن... توشون آبی ... سرخ ... زرد ... لاجوردی ...
توشون سپید هم پیدا می شه ...
*******
راستی ... یادت باشه بعد این قبل از اینکه خوابت رو به کتا بگی ...
باسه آب بگو ... اون با خودش می برتش ...




Monday, February 03, 2003

سلام سارای من !!!
مهره ها که به دور دستم پیچیدند گر گر�تم ...
انگاری که کلمات لیمویی رنگت اهلی ام کرد !!!
و حالا دیر شب خواب را از من می ربایند.
مهره ها را زیر انگشتانم حس می کنم و انگار که با هر پیچش خاطره ای دوباره خلق می شود.
چشمان سارا را به یاد می آورم هنگام که وسوسه های آ�رینش را مزه مزه می کنند.
بوی آشنایی دارند مهره هایت ...
مرا می برند تا کتا ... تا دور ... تا خواب... تا کسی که ر�تن را به من آموخت .
مهره های من اما ،
زیر درخت انجیر ، بالای تپه های حصارک جا مانده !!!
با دستان خودم خاکشان کردم ، زیر همان تک درخت که وسوسه شدم ...
یک روز می خواهم دستانت را بگیرم ، برویم تا آن بالا تا زیر همان درخت
خواب های نیمه تمام ام را تمام کنیم !!!
تنها با تو تمام می شود سارا... تنها با تو ... باورم کن!!!
تمام که شد بغضش با تو ، اشکهایش با من .
من صلیب می شوم ، تو مصلوب ...
آن وقت �ریاد خواهی کرد : لما سبقتنی !!!
یادش به خیر ... صلیب من مردی سپید پوش بود .
چقدر دلم برای بوییدنش تنگ می زند سارا ...
آمد ، رموز آسمان را در عریانی ذهنم جا کرد و هیچ شد .
سارا ... پس چرا اشک هایم تمام نمی شوند ؟
پروانه را که بلد شوی ، آتش پناهت می شود .
خیالم آسوده می شود ،
تو هم پناه گر�تی سارا...
تنها می ماند داغ مهره های تو بر مچ دستان من ...
سارا !!!
گویی وسوسه از نو آغاز شده ...
مرا نه خیال مبارزه هست و نه وا دادن .
این بار کتا را می سپارم .
می سپارم به وسوسه ...
یاد نیمای بزرگ که می گ�ت : عشق می آید ، می رود و باز هم می آید !!!
انگار که امشب بغض های �رو خورده ه ات در من می ترکند...
سارا ، آرام باش...
کتا ، آرام باش ...
آرام ...
آرام ...
آرام...


Sunday, February 02, 2003

سلام !!!
هی تو ،
سایه ات را به من غرض می دهی؟!!
*******
خیلی ازش گذشته اما دستاش از یادم نمی ره !!!
توی میدون ونک ، ده قدم مونده به داروخانه ی قانون ...
یه گوشه ، تکیه اش رو زده بود به دیوار ... می لرزید ...
یه روسری قرمز... آرایش تند ... با یقه ی باز...
با سنجاق ق�لی می خواست یقه اش رو ببنده اما هی می ر�ت تو سینه اش �رو ...
خمار بود ... خمار ...
آدم ها رد می شدن و �قط نگاش می کردن ... انگاری می ترسیدن بهش نزدیک بشن ...
ر�تم جلو ... کلمات تو ذهنم گم شده بودن ... آروم دستاش رو گر�تم ... چشماش یه خورده بازتر شد ...
اولش ترسید اما بعد آروم گر�ت ... سنجاق ق�لی رو ازش گر�تم تا یقه اش رو ...
با یه صدای کشدار گ�ت : خیلی بازه نه ؟!!
بی اختیار خنده ام گر�ت ... دسته خودم نیس هر وقت خیلی �شرده بشم �قط می خندم !!!
گ�تم : کاش �قط همین بود !
دستاش پره زخم بود ... حس دستاش پر از دردم کرد.
بلاخره یقه اش رو بستم ... دستش یه بسته خیار بود ... بهم تعار� کرد ...
و تلو تلو خوران دور شد ... دوس داشتم ...
اما اون دور می شد و من هم !!!
*******
های، همسایه، کا !
که مسلمان حضرت دوری و چشم انتظار اسبی از جزیره ی خضرا یا کسی از چاه بی حر� جمکران!!!
آی !
یهود کوره سوز که حالا خاکستر لبنان به باد می دهی!
هی !
که گ�تی< آنک انسان>
ولی صدای آن کودک جلیل هنوز به گوش ما می رسد ، در این قرن ر�ته تا پشت سر.
همسایه ، برادر !
تو که برکه نشین خیال دوری آنسوی خاک .
های !
سیاه آ�تاب نشین و غلام روزگار تلخ ، ای س�ر کرده ی تلمود و قانون طور
برادر �توا و ماه رمضان ،
کبوتر نوحم را �رستادم به بعد از گلوله باران قرن ،
یک وجب خاک امن ، شاخه ی زیتونی شاید ،
کبوترم را اما ، در آسمان تمام جنوب های جنگ ، زدند.
هی ، کاکوی هر کجای این خاک عجیب و خاصه غریب،
برایتان همسایگی کرده ام ار آغاز تر گلی مادر ناخواسته ام حوا
و امروز پس از آن همه روزگار کبوترانی که باز نگشتند،
<رکوییم موتزارت> برایتان خریده ام
که مرگ را به یاد آوریم ، حالا که زندگی را از هم دزدیده �راموش کرده ایم !!
هیوا مسیح

Saturday, January 25, 2003

سلام !!!
شاهدی،
که در هم می تنند اصوات
و باکره خواب هایم
و مهر.
و من لابه لای هوار دلتنگی ...
که گیج می زنم ؟!!!
شاهدی،
که چه بی تاب
در میان بازوان تو
می تپم؟!!!
شاهدی،
چانه لرزهایم را
که در خواهش سر انگشتانت
می خلند؟!!!
و من ،
نورس باورانه هایم در سبد ، بین لنگه های در .
قرارمان این است ، پیش از ...
*******
سلام !!!
کتا بر گشته ... اما همین حالا هم دوره...
دهنش رو باز می کنه ... ن�ساشو می ده بیرون تا که شاید خالیه اینجا رو پر کنه !!!
نشسته ... برگا رو دوره خودش پهن کرده ... چشماش رو بسته...
ن�سش و حبس کرده تو دلش ... و آروم برگا رو ، رو می کنه....
وای ... معجزه... حمایت ...و باز هم معجزه ...
داره بر� می باره... ریز ، درشت ...
نه ... تو دیگه شرطی نشو ، داری باسه بر� اندازه می زاری؟!! نه ... این اجازه رو نداری.
تب کرده کتا ... اینجا خیلی سرده ... اما ... آخه چه جوری بگم ...؟
نه ... ساکت می مونم ... آخه کلمه ها خیلی حسودن ...
( راستی ... تویی که هی داری �رار می کنی از روزه تولدت !!!
کتا همین جا تولدت رو تبریک می گه و برات آرزو می کنه که کایینات همیشه ی زندگی نگهبانت باشه ...)
*******
خوابیدم ، دارم خواب می بینم ...
می گه : خوشحالم از اینکه کتا دارم ؟!!
آره هول می کنم ... !!!
می گم : نمی ترسی که به کتا اعتماد می کنی؟!!
می گه : نه ، من دارم به خودم اعتماد می کنم !!!
نوشته : من آمدم ، نیستم ، اما می مانم !!!
می نویسم : دیگر بهانه ای ندارم !!!
می خنده ... می خندم ...
یاد نگاش میو�تم که بعضی وقتا چه قدر دور می پره ...
انقدر دور که دلم نمیاد به روش بیارم !!!
صدای زنگ خوابم رو از هم پاره می کنه ...
خودشه....داره می گه : از اینکه کتا دارم خوشحالم !!!


Monday, January 13, 2003

سلام !!!
بال در بال خواب ،
دیگرگونه ، برهنه ،
قرارش نیست !!!
اما ،
ایستاده محکم...
طلسم زمزمه ، وه چه نمناک تاقتش را می رباید .
آری ، این بار زیر پای خودش جا نمی ماند ،
تا همیشه این خواب را می خواهد بمیرد ....!!!
*******
کلی سلام !!!
کتا می خواد بگه دلش باسه همتون تنگ می شه ...
یه چند روزی باید بره دنبال کاراش اما من قول می دم که زود برش گردونم !!!
همه چی دورش داره تغییر می کنه ... تازه امتاحاناش هم داره شروع می شه ...
می خوان تو خونه بنایی کنن ... اتاق کتا هم ...
هر کاریش می کنم دلش نمیاد وسایل تو اتاقش رو جمع و جور کنه ...
ستاره هاش ... برگاش ... نی های آویزون به دیوار...
راستی �کر نکنین که کتا بی ادبه ها... میل های خوشگلتون رو خونده ...
و می خواد همین جا از همتون تشکر کنه ...



Wednesday, January 08, 2003

سلام !!!
ترق ترق ... به ترکه چشم حسود!!!
خیابون پر شده از نگات ،
انگار همه چی خود به خود پیش می یاد !!!
صبح به صبح چادر پاره پاره ی بی بی گره خورده به کمرت ،
روسری شالی که می پیچه دور موهات ،
دمپایی پلاستیکی ها که می شن چ�ت پات !!!
به خودت که می یای ... اس�ند دونه ، به دستات .
کم کم شلوغ از آدم ها ،
خیابون رو عبور می دی زیر قدمات ،
اولین اسکناس می سره ک� دستات ،
و باد که تاب می خوره توی ن�سات !!!
ظهر می شونتت لب جدول ،
یه تیکه نون باسه جوییدن زیر دندونات .
وای از قایم موشک بازی خواب بعد از ظهر ،
که دود می شه تو خشم آقات !!!
حالا شده عصر ،
همه جونت پر بوی اس�ند...
نزدیک غروب اس�ندونت می شه �انوس برات ،
صدای اذون ... شاعر بوده خدا ؟!!
این همه شعر ... تو هم یه شعر !!!
ترق ترق ... به ترکه چشم حسود !!!
راستی ، پس شاعرت کجا جا موند؟!!
*******
نازنین ...
آیینه ها را بخوابان ...!!!
سایه ای در دالان های انتظارت می خرامد ،
و تو که از خود بر تک تک �انوس ها شعله ای بر جای می گذاری ....
تا مبادا ، دالان ها غارتگر سایه شوند !!!
آ یینه ها را بخوابان ...!!!
تولدت مبارک

Saturday, January 04, 2003

سلام !!!
بوی انار که همه جا پیچید ، برام یه نشونه ی خوب بود !!!
*******
هر چه قدر که سعی کردم بازم دیر رسیدم...
وایساده بود داشت مغازه ها رو نگاه می کرد ، ناخودآگاه برگشت ...
جا خوردم، تو دلم گ�تم : چه قده پیر شدی پسر؟!!
تا نشستیم دستمال ها رو بر داشت و شروع کرد تند تند روشون حر�اش رو نوشت ...
دستمال ها که سیاه شدن ... روی میز شروع کرد به نوشتن !!!
گ�تم : چرا این قده پریشونی؟!!
خندید... خندیدنش اما مثل همون قدیم ها بود ... و من آرومه آروم !!!
دستمال ها رو گذاشت جلو روم :
مثلث ، مربع ، دایره ... وارونه هاشون
یهود ، اسلام ، خدا ... �قط دایره که وارونه نداره ...
قونیه ، و نوزده بار تکراره نوزده ...
صو�ی ، ه�ت خوان ، آتش ...
س�ر ... س�ر ...
...
گیج شده بودم ... مثل این بود که می خواست تمام چیزهایی رو که می دونه بهم بگه ...
و من �قط نگاش می کردم...
نشونیه آدم ها رو می داد و می گ�ت حتما برم سراغشون ...
می خواستم سرش داد بزنم که : دیونه ... تو به من مدیون نیستی ... اما می دونستم که نمی �همه.
اضطراب دستاش تو هوا ...
دودوی چشماش ...
آش�تگی موهاش ...
چی کار باید می کردم ... چه جوری آرومش می کردم ...
�قط به حر�اش گوش می کردم ... کلمات رو پشته هم قطار می کرد ...
باورش کردم که باسه کتا همه چیز خوبه خوبه ...
باورش کردم که دیگه تو دله کتا هیچی نیس ...
میگ�ت یه بار اومده اینجا اما نتونسته که نوشته ها رو بخونه ...
خوش حال شدم ... اگه می خوندشون حتما پریشونتر می شد ...
گ�تم : دوس ندارم بخونیشون ...
و بعد آروم از هم خداحا�ظی کردیم ...
نمی دونم که هیچ وقت بر می گردی یا نه ... نمی دونم که بازم می بینمت یا نه ؟!!
�قط بهترین آرزوهام رو برات دارم ... برای خودت ... برای س�رت ...
برای ناوالی که که می خوای وسعتش بدی... گسترشش بدی...
*******
آی کلاغ خبر چین ... این بود رسم دوستی ما ...؟؟؟؟
این همه تو به کتا حر�ای دلتو زدی ... اما دیدی که کتا بره جار بزنه باسه بقیه؟!!
اون وقت ... اینجا رو ... نشونیه اینجا رو ... که پر از حر�ای منه ... حر�ای دلمه
میدی به کسی که نباید بدی...
نه دیگه نشونیه اینجا رو به کسی بده ...
نه دیگه خودت بیا اینجا .

Tuesday, December 31, 2002

سلام !!!
�ردا قراره کتا تو رو ببینه !!!
بعد از دو سال ، یکد�عه می یای و می خوای کتی رو ببینی ...
کتا میگه : نمی خوام گذشته رو شخم بزنم ...
تو می گی: دارم می رم ، می خوام �قط از یه ن�ر خداحا�ظی کنم . از تو ...از کتی ...
کتا میگه : کتی ؟!! نمی شناسمش ...
*******
" خودتو به اون را نزن ، به روت نمی یارم که دروغ اول رو تو گ�تی !!!
کسی که مثل نم نم بارون دروغ بگه ، اگرچه مثل بارون عزیزه اما ، از دل ر�تنیه ."
*******
کتا داره تو دلش می گه : برم ........ نرم .........
آخه برم که چی بشه ؟!!
کتا بهت می گه : صورتت رو به یاد نمیارم ...!!!
تو ، هیچی نمی گی !!!
*******
"دل می گه : پی رد اون که ر�ت دیگه نرو .
�قط خاطره هاش رو به یادش بیار که ساده از دستس داد ...
ساده ... دله توه ، ساده دل !!!"
*******
کتا نمی دونه ، باید چه حسی داشته باشه ؟!!
نمی دونه ... نمی دونه ...
آره وقتی که نیستی انگار اصلا نبودی .
کتا اول ترسید مبادا اینجا هم اومده باشی...
اما دیگه مهم نیس ... آره بخون ... بلند بخون ... و بعد بخند !!!
تو رو به یاد نمیارم ...
*******
The old ways are lost
The old ways are lost
The old ways are lost

Sunday, December 29, 2002

سلام !!!
چند روز بود که نمی تونستم بنویسم اما ، دیدم دل کتا باسه اینجا خیلی تنگ شده ...
این چند روز �قط داشتم به آدم ها نگاه می کردم ، به بازی هاشون !!!
چند وقت پیش ها یه دوست بزرگ بهم یه آیینه هدیه داد ...
گ�ت : کتا ، این آیینه ماله کسی بوده که خندیدن بلد نبود ... ازت می خوام هر وقت که خواستی بخندی اول در این آیینه رو باز کن و بعد خنده هات رو بریز توش !!!
من اما تا یک ه�ته در آیینه رو باز نکردم ... تا ژینوس اومد ...
آیینه رو گذاشت جلوم ... یه ژوکر گذاشت سمت راستش ... یه ژوکر سمت چپش ...
و بعد گ�ت بازش کن ... !!! اولش خنده هام توش می شکست اما ... آره طلسم آیینه شکست ، طلسم آیینه رو شکوندم !!!
*******
زوزه ، ماه ، گرگ ، عشق
لالایی های تو که مرا خواب کند !!!
عقاب ، غنچه ، کوه ، حقیقت
هدیه های تو که مرا گیج می کند !!!
شکو�ه ، بادبادک ، گندم ، ت�اله
دست های تو تا مرا جادو کند !!!
*******
بالا می روی ،
رها می روی ، تنها می روی !!!
و من باز هم جا می مانم !!!
*******
راستی نازنین آشنا
می دونم که دیر شده اما ... تولدت مبارک !!!

Tuesday, December 24, 2002

بره ی معصوم خداوند ،
�دیه ی گنا هان آدمی ،
مصلوب اورشلیم ...
خوش آمدی !!!
*******
سلام !!!
کتا داره می ره بیرون ...
دوستاش رو شام مهمون کرده ...
بابا نشسته جلوش داره لبش رو گاز می گیره ...
یه خورده هم قرمز شده صورتش....
اما خوب من که می گم بهش می یاد ( بهتون که گ�ته بودم ... کتا به نمه بد جنسه !!!)
*******
حالا کتا بر گشته ...
بابا هنوز همون جا نشسته ...
حالا دیگه کاملا صورتش قرمزه ...
میرم بغلش می کنم ... می گم : بابا ، چه خوشگل شدی ...!!! ماچش می کنم ...
یادش می ره ... همه چیز یادش می ره ... دوباره داره بهم می خنده ...!!!
*******
چند روزه که ... یه مرد گم شده ... گذاشته ر�ته ...
از روی شرم ...
مدیر مدرسه بود ... زنش هم معلم بود ...
اما تو کشور خودش !!!
کلی �ک و �امیل داشت ... کلی محترم بود ...
اما تو کشور خودش !!!
خونه داشت ... زمین داشت ...
اما تو کشور خودش !!!
اما یهو جنگ شد ... طالبان ... وحشی گریشون ... غارتشون ...
و ویرون شدن مدرسه ای که چه همه بابتش خونه دل خورده بود ...
دیگه نمی تونستن که بمونن ... یه عده از اقوامش ر�تن کشورهای اروپایی ...
اما خودش طاقت نیورد ... خواست که نزدیک باشه ...
به خونه اش ... زمیننش ... مدرسه اش...
اومدن ایران ... با چهار تا پسر کوچولو ... اومد به امید اینکه زود بر می گرده ...
اما الان سال ها گذشته ...
بچه هاش از آب و گل در اومدن اما...
اگه شناسنامه داشتن ، حتما می ر�تن دانشگاه ...
اگه درس می خوندن دیگه تو خونه ی مردم کارگری نمی کردن ...
حالا می تونن بر گردن اما... دیگه نه خونه ای هست ... نه زمینی... نه مدرسه ای ...
اگه پول داشت حتما بر می گشت ...
ه�ته ی پیش زنش زنگ زد اینجا ، صداش از همیشه محکمتر بود !!!
گ�ت که مرد ، ر�ته ... یه نامه گذاشته ... که دیگه شرم داره از خودش ...
از ناتوتنیش... از بی �رداییش ...
صدای زن از همیشه محکمتر بود !!!
می پرسی چرا ؟!!
چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداره ...
*******
Another violance cause the silence"
They are fighters , with thier bombs, with thier guns
with thier guns , with thier guns
"In your head ,in your head , in your head
Zombie , Cranberries

Sunday, December 22, 2002

سلام !!!
دختر و پسر تو ماشين نشستن ...
دختر تو دلش می گه : وای که چقده گشنمه ؟!!
سر چهار راه يه دختر گل �روش وايساده ... منتظر ... با يه دسته گل نرگس ... خيس .
پشت چراغ قرمز ... پسرداره دسته ی گل نرگس رو می خره ...
چراغ سبز می شه ... پسر می گه : بيا نازنينم ... بخورش تا سرد نشده !!!
*******
آره ، تازه می �همم که چرا آواز ، اون هم آواز يک دلقک !!!
مهربان ، به کتا اجازه بده که نوشته ی ديشبش رو که �قط و �قط برای تو بوده ،
اينجا بزاره ؟!!
پس با اجازه !!!
*******
سلام !!!
ضربه باد و باران ...
و مهر که زاده ی چهار حر� يلداست !!!
همه و همه اعجاب را نشانگرم بودند اما من ...
در خود و بي خود ... انگاری که کور شده بودم ...
چشمانم را می بندم ... چشمانم را می گشايم ...
هديه ای اينجاست ، پيش روی من !!!
مي گشايمش ، چشمانم خيس مي شود ،
و صدايی که به من هديه شده !!!
ن�س هايم به شماره مي ا�تند ...
جادوی صدا .
جادوی صدا ، سوزش زخم هایم را آرام می کند !!!
دوباره ... دوباره ... دوباره ...
صدا ... صدا ... صدا ...
حس می کنم که ، هم الانه می توانم که برخیزم ... پیرهن آبیم را به تن کنم ،
سازم را دوباره به آغوش کشم و تا رستاخیز �راموش شده ،
برقصم !!!

Friday, December 20, 2002

سلام !!!
به آ�تاب سلامی دوباره خواهم داد ...
به جویبار که در من جاری بود ، به ابرها که �کرهای طویلم بودند...
می آیم ، می آیم ، می آیم
با گیسویم : تجربه های غلیظ تاریکی !
با بوته ها که چیده ام از اندیشه های آن سوی دیوار !
می آیم ، می آیم ، می آیم
و آستانه پر عشق می شود و من در آستانه به آنها که دوست می دارند و دختری که هنوز آنجا در آستانه ی پر عشق ایستاده ، سلامی دوباره خواهم داد!!!
*******
ظهر جمعه ، جلوی در ظهیرالدوله ، کتاب �روغ تو دستام ...
باز که می کنم ، همین شعر می یاد ... طاقت ندارم که وارد بشم ... از همون جا بر می گردم.
همه جا س�یده س�یده ... پر از بر� ...
*******
کسی کنارمه که چشماش پر از عشقه...
عشق به مردی که هشت سال از خودش کوچیکتره ...
بهم می گه : کتا ، توی رابطه ، نباید که نیاز حر� اول رو بزنه !!!
شرم می کنم تا به چشماش نگا کنم ، به خودم می گم : وای کتا ... هنوز خامی ... خامه خام !!!
*******
باید این حر�ا رو بزنم و گرنه خ�ه می شم ...
*******
تو !!! یه گوشه وایسادی داری نگام می کنی ...
از کجا می دونم ؟!! سنگینی نگات رو خوب حس می کنم .
اما نگو... قسم به خدات ... نگو که دلت رو شکستم ... دنیاهای ما خیلی از هم دور بودن .. خیلی ...
*******
تو !!! قبول کن که نشونه ها ، سایه های حقیقت ان .
نشونه ها گ�تن که ما نباید در کنا ر هم باشیم ...
باسه همین جلوتر نیومدم ... باورم کن ... این جوری دندونات رو هم �شار نده !!!
*******
و تو !!! کوچولوی کتا ...
نمی گم هنوز بزرگ نشدی . .. نه !!!
اما اگه کنارم باشی خیلی بهت سخت می گذره ... باور کن ... می سوزی ...
خیلی سخت می سوزی ... و من این رو نمی خوام .
*******
و تو !!! که بعد از مدت ها ، یه د�عه میای و جالبترین سوال دنیا رو ازم می پرسی؟!!
که : کتا ، تو چقدر می تونی به من عشق بدی ؟!!
و کتا می ترسه ... نه ... این تو نیستی ... تو خیلی بزرگ تر بودی ... روشنتر ...
تو کجا جا موندی ؟!! کجا ؟!!
*******
و تو !!! که می خوای برام قصه بگی ...
نترس ... باورت می کنم . گوش دادم ، همه اش را گوش دادم.
اما خوب من ... پشت این پنجره ها ... چطور حس می کنی که این همه دنیای ما به هم نزدیکه ...
هان؟!!
*******
و تو !!! می آیی و برایم از تنهایی هایت می گویی !!!
نیش خند می زنی و می گی: کتا ، اولین بر� امسال رو با کی دیدی؟!!
و من تو دلم می گم ... همون یه باری که اولین بر� سالم رو با تو قسمت کردم برای همیشه ی بودنم بسه !!!
و می نالی که شاید ، سه روز باشد که هیچ دوست دختری نداشته ای؟!!
چقدر تنهایی تو بزرگه ... چقدر ؟!!!!!!!!!!!!!!
*******
دلم یکباره می شکند ...
شانه هایم دیگر طاقت ندارند...
و انگشاتانم بیشتر و بیشتر می لرزند ...
تنها می خواهید ... و �راموش می کنید ... که خواست های من زیر این همه خود خواهی ، خاک می شود .
باورم کنید که دیگر چیزی برایم باقی نمانده ...
اگر باقی بود ... اینقدر احمق بودم که باز هم تاب بیاورم ...
سکوت کنم... و غارت شوم ...
اما دیگر تمام شدم .
تمام

Thursday, December 19, 2002

سلام !!!
تنهایی مرا تکرار می کند و
دانه های بر�ی که می نشینند بر دستان گشوده ام ...
می سوزانند ... باورم کن ... دستانم را می سوزانند ...
*******
داره نزدیک میشه ... چیزی داره به کتا نزدیک میشه ...
تو هم حسش کرده بودی...
تو هم داشتی ازش حر� می زدی ...
*******
تنهایی مرا تکرار می کند ...
و حر� هایم ... کم کمک بدل به ان�جار می شوند...
�رار را قصد میکنم...تا دور شوم، دور...
ناجی من... کجایی؟!!
قرار بر این بود که بر� ببارد ، که بر� مرا زیباتر برقصاند ...
اما... بر� هم می سوزاندم...!!!
و دستهای شمایان .... دستهای شمایان هم ...که دستانم را به حیله ی دوستی می �شارید .
چه غریبید ... هی .. نمی شناسمتان ...
چه می خواهید؟!! این همه نزدیک ... این همه دور ؟!!
*******
کتا ... خوب بعضی وقتا اینجوری میشه دیگه ...!!!
الان هم دلش هزار تا گر�ته ... اما ... خوب می شه ...
یه روز بعد از ظهر ... !!!

Monday, December 16, 2002

سلام !!!
پاییز را قدم می زنم !!!
ز... زمزمه را که بلد شدم ، سرود های کودکی ام خاطره شدند !!!
ی... یهوه ... کجا شنیده امش؟ شاید که آن هم سرودی بود . آتش !!!
ا ... آ�تاب طعم رگانم بود ، هنگام که از آتش گذرانیدنم !!!
د ... درد ، حیله ی آتش ، که تا سحرم کند !!!
ه ... هنوز اما ، سرودی انتظارم می کشد ... از همان سرود ها !!!
ن ... نیم رخش را غروب نشانم داد ... �ریاد !!!
و ... واگویی برگ های پاییزه زیر قدم هایم �ریاد می شود !!!
ی ... یهوه ... یادم آمد !!!
س ...سیب را یهوه برایم آ�رید ، سیب را حیله ی یهوه به دستم داد !!!
پاییز را قدم می زنم !!!
*******
خوش آمدی ...!!!

Saturday, December 14, 2002

سلام !!!
می رقصم ، می رقصم ، می رقصم
شب نیز هم پای رقص من ...
برهنه می شوم تا سیاه شب را بشکا�م ... تو می گویی که نمی توانم ...
می خندم ، می خندم ، می خندم
هنوز نشناخته ای مرا ... شاید نیز هیچ وقت نشناسی ام ...
توانش را از باد آموختم ، آن وهله که تک تک ستارگانم را ربود!!!
دوست نمی داشتمش اما بعد ها ...
چه خوب شد که ربود!!!
وگرنه روز، همیشه ی بودنم ، پشت رو بنده ی ستاره گان پنهان می ماند ...
*******
" از بخت یاری ماست که آنچه می خواهیم ، یا به دست نمی آوریم ، یا از دست می دهیم "
*******
کتا اینجاس خودش رو از کسی قایم نکرده ... آره با تو ام ...
من از گریه ی یه مرد متن�رم اگه از روی ضع� باشه ...اما از روی احساس اگه باشه برام مقدسه...
نمی دونم چرا ... اما دوس ندارم که آدم ها ناتوانیشون رو نشون بدن ...
18 ساله که بودم ... وقتی پای تل�ن پسم زد ... �قط گ�تم باشه و تل�ن رو قطع کردم ...
حتا به خودم اجازه ندادم که گریه کنم ... حتا رقصیدم ... آره رقصیدم...
هنوز هم وقتی یادش میو�تم به خودم ا�تخار می کنم ... هیچ کی ن�همید که چی به سرم اومده ...
ما ه ها بعد که براشون گ�نم باورم نمی کردن ... و من می خندیدم ...
خودش هم مونده بود ... �کر می کرد به بقیه می گم ... �کر می کرد بازم بهش زنگ می زنم ...
اما نه ... من کله شق تر از این حر�ام ... عید که شد اومد خونه مون ... نشست جلوم ...
زار زار گریه می کرد ... گ�ت کتا : کم آوردم ... ن�رینم کردی کتا ...؟!!
شکستم ... من این کلمه رو دوس ندارم ... کتا ن�رین رو نمی �همه ....
حتا اون وقتی که تو چشام زل زده بود ، می خندید و می گ�ت : �قط می خواستم باهات امتحان کرده باشم ...
ن�رینش نکردم ... ن�رین ... چه کلمه ی زشتی !!!

Thursday, December 12, 2002

سلام !!!
صبح که بیدار شدم حدود شش بود ...
کارام و کردم و خودم رو بدو بدو رسوندم دانشگاه ...
وای اگه بدونین ...بر� میومد ... بر� ... با خودم گ�تم کتا : تو بردی !!!
ظهر با یه عده از دوستام ر�تیم بیرون ... کلی کتا رو لوس کردن ... کلی بهش شادی هدیه کردن .
اما می خوام از عصر بگم ... ر�تم خونه ی دلارام ، ژینوس و دو تا از دوستاش هم اومدن...
وقتی دیدمشون جا خوردم ... انگار که سالهاست می شناسموشون ... اسم هر دوشون شاهین بود ...
همه چیز مهیا شده بود که اون ها هزار بار بیشتر من رو دیونه کنن با مهربونیشون ...
یه د�عه دلی اومد جلوم گ�ت : کتا ، این برای تو ...
یه صلیب بود ، یه صلیب !!!
ماتم برد ... این یه نشونه بود ... سرم رو خم کردم ... انداخت گردنم ... بغلش کردم و
گ�تم : دلی ، امروز تو مسیح منی ... تو !!!
مامان هی زنگ می زد ، منتظرم بود ... هیچ جوری دلم نمیومد از پیششون برم اما بلاخره بلند شدم...
ساعت دیگه ده شده بود که رسیدم خونه... وایییییییییییییی �کر می کنین تو خونه چه خبر بود ؟!!
در رو باز کردم ... تو دلم خالی شد ... صدای د� تو خونه پیچید ...
همه بودن با سازشون ... و نگاه مات کتا... زانوهام خم شده بود ...
حتا بابا ... که مدت ها بود تو جمع دست به سازش نمی زد ... بعد سال ها ...
نشستم ک� زمین ... گم شدم تو موسیقی... جای همتون هزار تا خالی...
*******
" دوستتان دارم همسایه های بسیارم"
"و آنکه استوار در شعر من و تو ایستاده ، رو به روی من و تو ایستاده ، انسان است ."
" من به ستایش تو برخاسته ام که �رشتگانش بر خاستند ، به ستایش حتا سکوتت ."
" دوستتان دارم ای دست هایی که هنوز و هم چنان سینه ام را به نشانه ی تلخی ، پس زده .
می خواهید مشت بکوبید و می کوبید ..."

Monday, December 09, 2002

Never opened myself this way
Life is ours , We live it our way
*******
سلام !!!
تولدمه .... امسال خونه ی تو تولد گر�تم.
قبل از اینکه همه بیان من و تو داریم ظر� ها رو می شوریم، از سر تا پا خیس شدیم...
موهای من پ� کرده ر�ته هوا.... تو هم عینکت رو بخار گر�ته...
داره بر� میاد !!!
*******
دارم لباس می پوشم ، با خودم �کر می کنم که چه قد بزرگ شدم...
تو داری آهنگ ها رو انتخاب می کنی...
بهم می گی: کتا ، امروز ، روز تو ها !!!
*******
همه اومدن ، همه دارن می رقصن ، چراغ ها خاموشه ...
چشام داره دنبالت می گرده ... : کجا ر�تی؟!!
یکی می گه : ر�ته کیک رو بیاره ...
هنوزم داره بر� می یاد !!!
*******
کیک رو گذاشتن جلو روم ... یه هاپو ... آخه کتا متولد سال سگه...
نشستی اون گوشه ، سمت چپ ...
دارم شمع ها رو �وت می کنم ، می خوام آرزو کنم ، اما هول می کنم...
آرزوهام بازیگوشی می کنن ، چشام رو می بندم ...
چاقو دستمه ... می خوام کیک رو ببرم ...
صدام می کنی: کتا !!! سرش رو بزن ، سرشو ...
یک د�عه بغض گلوم رو می گیره ، آخه چطوری سر خودم رو بزنم ؟!!
*******
همه دارن می رقصن ... امشب باید با همه برقصم.
اما ، پس تو کجایی؟ داری با کی می رقصی؟
مثل بچه ها حسادت می کنم ... مثل بچه ها ...
*******
یه آهنگ ملایم ، همه دارن تانگو می رقصن...
مجبورم که منم اون وسط باشم ، تو نشستی یه گوشه ...
یکد�عه بلند می شی... دسته یکی رو می گیری ...
بازم حسود می شم ، آخه چرا هیچ وقت از من نمی خوای که باهات برقصم ؟!! هان؟
*******
مهمونی تموم شده ... باید بریم خونه ...
دم در داری ازم خداحا�ظی می کنی...
می گی: کتا !!! دیدی آسمون هم بهت هدیه داد ...
آخه داره بر� می یاد !!!
*******
I was waiting for so long , for a merical to come
Every one told me to be strong

Saturday, December 07, 2002

سلام !!!
سکوت ...
نمی دونم شاید الان از همه چی بهتر باشه...
شاید هم تنها راه باشه...

Wednesday, December 04, 2002

سلام !!!
کنار آتیش ، لب دریا ، یک ستاره که خط خطی می کنه دامن شب رو ...
گرمای ن�س هات ، ادامه ی نگاهت ...
وای که داره بی تابم می کنه . قلبم می زنه ، تند ، تند ، تندتر ...
آروم ن�س می کشم تا مبادا صداش رو بشنوی . دارم به آتیش نیگا می کنم اما ،
اون کنج به تو خیره شدم ، به سایه ات ...
دارم تو دلم میگم : اون سایه مال منه ، آره مال من .
*******
میای می شینی کنارم ، داره سرد میشه ، بقیه می رن که بخوابن ..
من می مونم و تو ... آتیش و گیتار ... یکی از بچه ها که داره باسه خودش می زنه و می خونه .
سایه ات می ا�ته کنار آتیش ، هول می کنم !!! مبادا بسوزه ...
داری می خندی ؟!! تو دلم میگم : این سایه مال منه ، مال من .
*******
خیره به آتیش شروع می کنی به حر� زدن ، خودم رو جمع می کنم ،
نمی دونم امروز چرا قلبم این همه تند می زنه ...
می گی برات بخونم ، با گیتار ، HOTLE CALIFOTNIA ...
تا نص�ه میام ، ن�سام دیگه بالا نمی یاد ... �کر می کنی سردم شده ...
لباست رو در می یاری تنم می کنی ...
رگام دیگه می خوان پوستم رو پاره کنن و بزنن بیرون ...
*******
برام داری از خاطراتت می گی ... دیگه صدای ساز رو نمی شنوم...
دارم ضرب صدات رو از بر می کنم...
نگران سایه ات می شم ، هی داره دوره آتیش می چرخه و ول می خوره ...
یهو تکونم می دی : کتا !!؟ دارم باهات حر� می زنم ها ، اینجایی؟ تو هیچ وقت به حر�ام گوش نمیدی ...
می خندم ... تو دلم میگم : دیونه ، کتا حتی با ضرب صدات می تونه برقصه !!!
*******
بیشتر خودم رو تو لباست می پیچونم ، تو هم هنوز داری از خاطراتت می گی...
آتیش بازم چوب می خواد ، باد داره خ�ه اش می کنه ...
بلند میشی جلو باد وامیسی ...
ای وای ... داد می زنم. خیز بر می دارم طر� آتیش ، سایه ات تو آتیش داره می سوزه ...
دستام رو می برم جلو...
*******
من و می کشی عقب ، بغض کردم ، اشکام دونه دونه می ریزن پایین .
بهم می گی : دختر چی کار می کنی ؟!! زده به سرت ...؟
می گم : مال من بود ، آخه اون مال من بود !!!
تو گیج شدی ... : کتا خوابت میاد ؟!! پاشو ، پاشو بریم تو ...
تو دلم می گم ...